.




.


درباره :
پروفایل مدیر : آناهیتا بخشی زاده

 




RSS
h
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٠ در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ

امروز روز عجیبیه...

بعد از چند سال دوباره دارم می نویسم.....

این منم آره....

 

.:: نظرات () ::.
بیچاره دخترا
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال جمعه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٩ در ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ

یچاره دخترا اگه خوشگل باشن می گن عجب جیگریه! اگه زشت باشن می گن کی اینو می گیره! اگه تپل باشن می گن چه گوشتیه! اگه لاغر باشن می گن چه مردنیه! اگه مودبانه حرف بزنن می گن چه لفظ قلم حرف می زنه! اگه رک و راست باشن می گن چه بی حیاست! ا گه یه خورده فکر کنن می گن چقدر ناز می کنه! اگه سری جواب بدن می گن منتظر بود! اگه تند راه برن می گن داره می ره سر قرار!...

.:: نظرات () ::.
 
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۸ در ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ

 

جهان قرآن مصور است

وآیه ها در آن

به جای آنکه بنشینند ،ایستاده اند

درخت یک مفهوم است،

دریا یک مفهوم است،

جنگل و خاک و ابر،

خورشید و ماه و گیاه،

با چشم های  عاشق بیا

                                تا جهان را تلاوت کنیم.

.:: نظرات () ::.
 
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۸ در ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ

سلامی.............................. دوباره

.:: نظرات () ::.
رمضان مبارک
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال جمعه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٧ در ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ

                 

 

                               

فضیلت ماه رمضان

رمضان ، ماهی است که در آن قرآن فرو فرستاده شده است ؛ [ کتابی ] که مردم را راهنما و[ در بر دارنده ] نشانه های آشکار هدایت ومیزان تشخیص حق از باطل است .  سوره مبارکه بقره آیه 185

درهای آسمان در شب اول ماه رمضان گشوده می شود وتا آخرین شب این ماه بسته نمی شود.   پیامبر اکرم (ص)

بدبخت واقعی کسی است که  این ماه را پشت سر گذارد و گناهانش آمرزیده نشود .     پیامبر اکرم (ص)

رمضان ، رمضان نامیده شد ؛ زیرا گناهان را می سو زاند .       پیامبر اکرم (ص)

خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه ای برای آفریدگان خود قرار داده تا با طاعتش برای خشنودی او از یکدیگر پیشی گیرند .  امام حسن (ع )

.:: نظرات () ::.
یاری خدا
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٧ در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............

فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند

.:: نظرات () ::.
al-mu'allim
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٧ در ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ

.:: نظرات () ::.
 
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ در ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است

.:: نظرات () ::.
 
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ در ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ
خانواده ای در زندگی با مشکلات و سختی های زیادی مواجه شده بود.
 مرد، دچار شکست مالی شده بود، فرزندشان بیماری لاعلاجی گرفته بود و افسردگی و نا امیدی تمام خانواده را محاصره کرده بود. زنِ خانواده هرچقدر سعی می کرد امیدِ رفته بر باد را به خانه برگرداند موفق نمی شد و کاری از پیش نمی رفت. تا اینکه روزی لباس سیاه پوشید و غمگین در گوشه ای نشست. همسرش پرسید: چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ زن گفت: مگر نمی دانی که او مرده است؟ مرد با تعجب پرسید: چه کسی مرده است؟ زن پاسخ داد: خدا . مرد با تعجب گفت: چطور می توانی چنین چیزی بگویی؟ چطور ممکن است خدا بمیرد؟ زن گفت:اگر خدا نمرده است، پس دلیل این همه غصه و ناامیدی چیست؟ آیا نا امیدی کامل ازیک شخص، مرده پنداشتن او نیست؟ تو فقط از شرمت مجلس ختم نمی گیری ولی همان تصوری که راجع به یک مرده داری را از خداوند نیز داری.
این داستان، داستان هر روز اغلب مردم است.
بیشتر انسانها به سوگ خداوند نشسته اند.
 خدای بیشتر انسانها مرده است.
 چرا که اگر زنده بود، اینهمه نا امیدی، افسردگی، پوچی و بدبختی نبود . ارتباط با خدا نزد خیلی از آدما  دیگه معنایی نداره
 ارتباط باهاش داره بی معنی میشه
.:: نظرات () ::.
شام به یاد ماندنی
کلمات کلیدی :
نویسنده آناهیتا بخشی زاده تاریخ ارسال شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ در ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، شبه خانه باز گشت.دمِ در پسرپنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.-بابا!یک سؤال از شما بپرسم؟-بله حتماً. چه سؤالی؟-بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول میگیرید؟مرد با عصبانیت پاسخ داد:«این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سؤالی می کنی؟»-فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول میگیرید؟-اگر باید بدانی خوب میگویم، 20 دلار.-پسر در حالی که سرش پایین بود،آه کشید.سپس به مرد نگاه کرد وگفت:«میشود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهید؟»مرد بیشتر عصبانی شد وگفت:«اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال،فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری،سریع به اتاقت برو،فکر کن وببین که چرا اینقدر خود خواه هستی.من هر روز، سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.»پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت ودر را بست.مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:«چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سؤالی بپرسد؟»بعد از حدود یک ساعت،مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است.واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.-خواب هستی پسرم؟-نه پدر،بیدارم.-فکرکردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام.امروز کارم سخت و طولانی بود و همۀ ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو نشست،خندید و فریاد زد:«متشکرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است،دوباره عصبانی شدو غرولند کنان گفت :«با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟»پسر کوچولو پاسخ داد:«برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الآن هست.حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟دوست دارم با شما شام بخورم...»
.:: نظرات () ::.

.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.